ترس
برمی گردم و وقتی برگردم میلیونها خواهم بود.
گاه نگار تاملات نامربوط من در مورد همه چیز
برمی گردم و وقتی برگردم میلیونها خواهم بود.
ما ایستاده ایم و دیگر بازگشتی در کار نیست. چون سزار از روبیکون گذشته و در مقابل سنا ایستاده ایم. پدرانمان در زنجیر بوده اند ولی ما آزادیم. سرخوش و مست، آزاد و رها!
آه اگر آزادی سودی می خواند...
در تمامی کائنات چیزی دردناک تر و تاسف بر انگیز تر از تلف شدن یک استعداد انسانی نیرومند نیست.
کتاب خوندن به قصد فهمیدن یعنی تلاش باطلی برای فهمیدن اینکه چیزی برای فهمیدن وجود ندارد.
پاسخی برای زندگی وجود ندارد حداقل تا زمانی که مرگ راه رو بر هر پاسخی مسدود کرده است.
فلسفه یعنی پرسیدن پرسش های جدید نه پاسخ به پرسش های قبلی. فلسفه برای این نیست که حقیقتی به شما بدهد بلکه کاملا بر عکس حقیقت هاتی قبلی رو هم از شما خواهد گرفت.
دنیا مملو از آدمای با استعداده. اون چیزی که کمیابه نبوغه، که خیلی سخت پیدا میشه.
بزرگترین اختراع نبوغ آمیز بشر که هر انسان زنده رو به نابغه ای بدل کرده کشف روش های اجتناب از خودکشی در مقابل این زندگی به غایت بی معنی و دردناکه. گریز از مرگ برای من عجیب نیست. ادامه دادن به زندگیه که عجیبه.
بخندید تا کامروا شوید. " انسان تنها حیوانی است که می خندد. او چنان به شدت رنج کشید که مجبور شد خنده را اختراع کند."
فردوسی
مارک تواین : «اگر کسی واقعا باور دارد که آفریدگار مقتدری وجود دارد، و به اوضاع و احوال جهان نگاهی بیاندازد، بی برو برگرد به این نتیجه میرسد که خدا موجود شروری است.»
نمی دونم کی : " بهترین راه برای رویارویی با مساله مرگ درک این نکته است که چیز زیادی برای از دست دادن وجود ندارد."
تری پرچت : " منطق یعنی یک روش مظمئن برای اینکه دسته جمعی احمق باشیم."
....
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند.
...
اين همه را مي بينم و گاه دلم مي گيرد و اعمال و سخنان ياس آميز است كه از دست و زبانم ساطع مي شود. مثل چند روز پيش كه چند خطي نوشته بودم با عنوان "از ما چه به يادگار خواهد ماند؟" و گله كرده بودم از لاكرداري روزگار و طعنه اي زده بودم به ذات نابردبار و پيش بيني ناپذير انسان. دوستان بسيار عزيزم پريسا و اميد از سر لطف يا دغدغه مشترك چند خطي افزوده اند بر درد دل من. يكي از سر ياس و ديگري اميد.
پريسا با نگاهي تلخ و از سر ياس نوشته :
"دیرگاهی است که بشریت به نقطه حضیض خود افول کرده است و پندارهای بلند_ بالای او در کف هواهای حیوانی گم شده است٬ امروز دیگر حیوانات متحوش نیز از انسانیت تبری می جویند و درندگی طبیعی خود را مقدم بر توحش نوین انسانی می دانند.
دیگر زمانی است که عالم مثل آدمی٬ گورهای دسته جمعی است و دروغ و دغل بهشت موعود٬ درندگان آدم نما٬ تمامی موجودیت عالی انسانی را با ولع تمام به یغما می برند و بر میراث گران آدمی چنگ تجاوز گسترانیده اند.
آری زیستن در این جنگل نوین جهانی سخت است و سخت تر آنکه بدانی بر تو٬ بر وجود انسانی تو چه می گذرد٬ آنگاه است که دیگر خودکشی گناهی نابخشودنی نخواهد بود زیرا تنها راهی است که ترا از این فلاکت گاه نجات خواهد داد٬ دیگر زیسن چه ارزشی دارد که مردگان آسوده ترند و خوشبخت تر."
و چاره در خود كشي ديده و ... و اميد در عين موافقت گريزي به سوي اميد زده و گفته:
بشر این حیوان دو پای متحوش متمدن٬ بشری که عروج و سقوطش به دمی وابسته است.
بشری که عروج و سقوطش به دمی وابسته است٬ بشری که نویسنده عالی ترین قوانین حقوق خود و دیگران است و از طرفی به اولیه ترین حقوق تنازع بقا و تجمع کمونهای همنوع پایبند نیست و همجنس خواری که در پست ترین حیوانات بی شعور انجام می شود٬ در این ذی شعورترین خلقت خداوندی امری دیرپاست. خیل خونخواران تاریخ که در جمجمه های مغلوبان شراب خون می نوشیدند و فوج پادشاهانی که برای چند روز حکومت بیشتر٬ چشمان عزیزان خود را از حدقه خارج می کردند.
آری این بشر است٬ خوب شناختی و نیکو گفتی٬
اما در این وادی بودند کسانی که نور برافراشتند به قامت بشریت٬ هستند ابرمردانی که گفتند "خدا مرده است زنده باد ابرمرد" و ابرمردان ٬ کسانی هستند که ندای آزادی و آزادگی سر دادند٬ زیر گیوتین رفتند اما زیر بار خاموشی نرفتند!
آری برای اینان است که زندگی زیباست
هستند کسانی که "بهشت" را نه در آسمان بلکه در زمین نواختند٬ هستند کسانی که عشق را زیستند و از آن بالاتر عشق را یاد دادند٬ برای آنان باید زیست.
برای کسی باید زیست که ارزش زیستن را آموخت٬ آری برای زیبایی باید زندگی کرد نه برای زشتی و از کسانی بود که زیبایی را٬ زیبا زیستن را منتشر می کنند و ...."
اين همه باز گفتم تا اين نيز بيفزايم كه فارغ از همه دلتنگي هاي روزمره با اميد موافقم. بي انصافي خواهد بود اگر فتوحات معنوي انسان، مبارزات پيروزمندانه اش با هيولاي جهل و بي خردي، مخلوقات هنريش و دستاوردهاي فرهنگي اش را در داوري نهايمان به هيچ انگاريم. دنياي ما بهترين دنيا ها نيست. لايبنيتس چنان كه ولتر در نوول "ساده دل(كانديد)" به تصوير كشيده، در ساده دلي خوش بينانه اش سخت در اشتباه بوده است با اين وجود : چه بسيار مي توان بوييد و ديد".
جمله اي از يك متفكر فرانسوي، شايد آناتول فرانس يا آندره مالرو، همواره در ذهنم زبانه مي كشد: " تا زماني كه حتي يك فرد غمگين در دنيا وجود داشته باشد اين دنيا جاي كاملا خوبي براي زندگي نخواهد شد، حتي اگر آن فرد غمگين سوسك مذكري باشد كه از درد عشق يك طرفه اي رنج مي كشد!" پريساي عزيز مي خواهم اين را بيفزايم كه تا زماني كه يك انسان از جنس اميد و پريسا در اين جهان خاكي زندگي مي كنند خودكشي و ياس راه خل مورد انتخاب من نخواهد بود. ما مي ايستيم و ذره ذره در كنار انبوه مشكلات و رنجهايمان اين دنيا را به مكاني بهتر براي زندگي تبديل مي كنيم. اگر هم قرار به رفتن باشد چنان خواهيم رفت كه به سرودي بيرزد.
بگذار چنان از خواب بر آيم كه كوچه هاي شهر حضور مرا در يابند.
ماکیستیم؟ ما که هستیم و در این ناکجا آباد چه می کنیم؟ پروردگارا ز چه رو ما را به خود وا نهاده ای؟؟؟؟
خود اگر دنیایی به جا مانده باشد
که شعر مرا در آن بخوانید
لعنت و خفت ارواح ما را با دشنامی افزون مکنید
اگر مبدا خراب آبادی هستیم که نامش دنیاست....
ما بسی کوشیدیم که از دهلیز بی روزن خویش دریچه ای به دنیا بگشاییم.....
" شاملو"
مدتی است به این فکر میکنم که در آینده ای بعید از نوع بشر چگونه یاد خواهد شد. آیا نام انسان مترادف با بزرگترین فتوحات علمی و عاطفی اش خواهد بود یا هم معنی با بسیاری جنایت های خونبار. من آدم خوش بینی ام. چندان که گاه خوش بینی ام به حماقت می گراید. این بار هم زیبایی های نوع بشر بیشتر در نظرم جلوه می کنند ولی واقعا از ما چگونه یاد خواهد شد؟
آیا کسی "عشق روحانی" را که ویل دورانت بزرگترین ابداع بشر خوانده به یاد خواهد داشت، کسی از لبخند ژوکوند لذت خواهد برد، کسی در زیر گنبد با شکوه تاج محل سر به آسمان برخواهد داشت و شکوه ملکوتی بنا را خواهد ستود؟ آیا از نوع ما سمفونی عظیم شماره ۹ بتهوون به عنوان عالی ترین دستاورد موسیقایی بشر به یادگار خواهد ماند؟ چهارفصل ویوالدی با آن لطافت ملکوتیش باز در سرسرا ها و تالارها طنین خواهد افکند؟ آیا دستاوردهای فکری هزاران ساله نوع بشر از دوره آثار افلاطون گرفته تا خرد متبلور کانت و زبان شیرین و شورشی نیچه، از صورت بندی های هوشمندانه فرانسیس بیکن تا اندیشه های گنگ و عمیق و غامض هایدگر و ویتگنشتاین و ... خوانندگانی خواهندذ داشت؟ گل آفتابگردان ون گوگ چه؟ بیننده ای خواهد داشت؟ مجسمه های میکل آنژ و ...
بعید می دانم دستاورد های صنعتی و تکنیکی نوع ما در آینده ای چنان دوردست از اعجاز امروزی شان برخوردار باشند.
شاید پاسخ تمامی پرسش های بالا نه باشد.و شاید از نوع ما همچون وحشی ترین زندگان یاد شود . ضرب المثل لاتینی را امروز در قرن بیست و یکم بهتر می توان فهمید " انسان گرگ انسان است." هر چه باشد هیچ موجود زنده ای بلاهایی را که ما بر سر همدیگر آورده ایم بر سر هم نوعش نیاورده. تاریخ سراسر آلوده به خونمان گواه هرچه که باشد گواه پاکی و بی آلایشی ما نخواهد بود . از انقلاب فرانسه گرفته و ۳۰۰۰۰۰ نفری که سرشان زیر گیوتین رفت تا جنگ های ناپلئون که اروپا را به ویرانه ای بدل کرد و پای کودکان ۱۵ ساله را به نبردگاه ها گشود. با همه اینها هرچه که تاریخمان را در جستجوی نشانه های توحش و سبعیت بکاویم باز هم جایگاه رفیع قرن بیستم که به حق قرن شکنجه نامیده شده محفوظ است. از انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ که در نهایت سر ۵۰ میلیون انسان را در عرض ۷۰ سال به باد داد تا جنگ اول جهانی و سنگر های کنده شده در شمال فرانسه و چند میلیون انسانی که چند سالی در میان گل و لای ناشی از بارندگی های شدید در آن ها وول می خوردند و در نهایت از بیماری و وبا، گاز های سمی یا بمباران هوایی، گرسنگی و ... و کمتر از همه از تیر دشمنان به شکلی فجیع از پا در آمدند. بلشریت هیچ گاه چنین توحشی ندیده بود ولی هنوز رنج های فراتر از این ها در ر اه بودند. چشمان ما باید به آشویتس و آدم سوزی روشن می شد. ظاهرا مهندسی خوشفکر و نو اندیش روشی برای استفاده بهینه از چربی انسانی که با سوختن هدر میرفت در صنایع تولید صابون پیشنهاد داده بود. هیاهو های تبلیغاتی یهودی ها را ول کنید. تحقیقات آکادمیکی مثل کار های ویلیام شایرر " ظهور و سقوط رایش سوم" را بخوانید تا به درجه توحش این موجود دو پا پی ببرید. هنوز بمب اتم در راه بود و فجایع هیروشیما و ناکازاکی در آگوست ۱۹۴۵. با همه اینها نمی دانم چرا یاد کامبوج و پل پوت برایم ناراحت کننده تر است. دانش آموخته هنر در پاریس که ماووئیست شده بود و در بازگشت به کشورش می خواست مدینه فاضله برپا کند. صحنه های کشتار واقعا باور نکردنی اند. ظاهرا به جناب حضرتشان الهام شده بود که هر کس کارگر نباشد و برنج نکارد در جمله دشمنان نوع بشر است. برنامه کوچ اجباری از شهر ها به روستا ها که در زمان پل پوت اجرا شد به نابودی ۶۰ درصد جمعیت کامبوج انجامید. درست خوانده اید ۶۰ درصد. چگونه می توان تصور کرد انسانی به خاطر اینکه در دست هایش از زخم و پینه که مشخصه عالی طبقه کارگر محسوب میشده، خبری نبوده در کنار خیابان به دست همنوعش از پا در بیاید.
طولانی شد این شرح. کاوه هم منتظر نشسته. خلاصه کارنامه مان را چندان امید بخش نمی بینم و گه گاه ندای آن مادربزرگ خطاب به نوه اش در داستان کوتاه آن نویسنده آمریکایی که نامش دیری است از خاطرم رفته در دلم شوری نمی انگیزد: " به انسان ایمان داشته باش"
به راستی که از ما چه به یادگار خواهد ماند؟؟؟
به هیچ وجه فکر نمی کنم محاسبه درستی باشه. اولا قدرت قوی ترین بمب موجود رو خیلی خیلی کم تخمین زده. یعنی حدود 200 برابر بمب هیروشیما. در حالی که بمب های هیدروژنی موجود تا چندین هزار برابر بمب پلوتونیومی هیروشیما می تونن قدرت داشته باشن. فراموش نکنین که در بمب های هیدروژنی یه بمب پلوتونیومی به عنوان چاشنی بمب به کار میره. یعنی فقط برای ایجاد حرارت لازم برای شروع فرایند همجوشی هیدروژن مایع و علاوه بر اون نسبت تبدیل ماده به انرژی که در بمب های پلوتونیومی چیزی حدود 05/0 درصده در بمب های هیدروژنی تا 5 درصد می رسه که میزان انرژی آزاد شده و قدرت تخریب بمب رو هزاران برابر بیشتر می کنه. بیخود نیست که دیگه کسی نه بمب هیدروژنی می سازه نه آزمایش میکنه چون عملا نمیشه جایی برای استفاده از اونا ژیدا کرد. خلاصه اینکه این فرض مربوط به قوی ترین بمب موجود به احتمال خیلی زیاد غلطه و قوی ترین بمب موجود خیلی بیشتر از 200 برابر بمب هیروشیما قدرت داره.
از طرف دیگه این مطالعه فقط قدرت تخریب مستقیم بمب رو در نظر گرفته در حالی که الان هر بچه دبستانی می دونه که یه انفجار قدرتمند هسته ای چندین نوع تبعات ویرانگر دیگه هم داره از ابر رادیو اکتیوی که بعد از انفجار ایجاد میشه و با باد حرکت می کنه و حیات زیرش رو بی سر و صدا نابود میکنه و گاهی هفته ها و حتی ماه ها ممکنه از بین رفتنش طول بکشه تا زمستان اتمی که در اثر پراکنده شدن مقدار زیادی گرد و خاک به اتمسفر و کم کردن میزان جذب انرژی خورشیدی ممکنه ایجاد بشه و با کم کردن تولید مواد غذایی به مرگ تدریجی نوع بشر منجر بشه و یا موتاسیون های خطرناک که منجر به ظهور موجودات نا متعارف بشن که هر کدوم از این موارد برای پایان دادن به زندگی نسل بشر کافین.
خلاصه کنم که تعداد بمب های مورد نیاز برای منقرض کردن این موجود دو پا که ما باشیم خیلی کم تر از این چیزیه که تخمین زده شده. از من بپرسین می تونیم با همین بمب هایی که هست کارو تموم کنیم و یه تعداد هم اضافی بیاریم!
امروز دادگاه يا بهتر بگويم بيدادگاه سعيد حجاريان را از تلويزيون دولتي رژيم كودتا ديدم و ياد دادگاه گاليله و امثال او كه بسيار ها بوده اند افتادم. صحنه هاي نمايشنامه برتولد بركت " مرگ جوردانو برونوي كافر" از مقابل ديدگانم مي گذشت. همان كه داوينچي در وصفش گفته بود" كوهي از آتش كه با اقيانوسي از آب نمي شد آن را خاموش كرد." و شعله زندگیش در میان آتش کوردلی ارباب کلیسای قرون وسطی خاموش شد.
حجاريان براي من جوردانو برونوست. بنيانگذار وزارت اطلاعات كه به راحتي مي توانست گوشه راحت اختيار كند و در پناه دوستان نيرومندش به بهره گيري از تنعمات دنيا مشغول باشد. مردي كه رهبر معظم در هنگام ترور ناجوانمردانه اش برايش پيغام همدردي مي فرستد و رييس دفترش را روانه عيادتش مي كند. كسي كه چند رييس جمهور از مشاورتش بهره برده اند و مقامي والا در نهادي به غايت قدرتمند داراست به یقین راه و رسم کنار آمدن با ارباب قدرت را به خوبی می دانست.
چگونه است كه چنين مردي پاي در راه آزادي و دموكراسي مي نهد و در نهایت اينگونه مسيح وار جسم نيمه جانش بر صلیب کشیده می شود تا زهر چشمی گرفته شود از تمامی آنانی که چون او می اندیشند. انسانی که همه گزینه ها برایش فراهم بوده و با این وجود تجرید موهوم انسانیت و آزادی را برگزیده. حتی تصور اینکه انسانی متعارف با اندام و هوشی متوسط بتواند به غریزه حیوانی قدرت پرستی نه بگوید و در اوج قدرت بتواند هویت مستقل خود را حفظ کند و تمام آنچه را که همگان در هنگامه قدرت همواره از خاطر برده اند را از یاد نبرد به خودی خود شکوهمند و امید بخش است. از این گونه مردان کم داشته ایم و داریم. شاید فقط بتوان آیت الله منتظری را در ماجراهای سال ۶۷ مثال زد و ماندلا و گاندی و معدودی دیگر.
سعید حجاریان را فارغ از اراجیفی که در این نمایش ضد انسانی از زبان او می بافند دوست داشته باشیم. او متفکری است که می توان با او مخالف بود ولی نمی توان دوستش نداشت و در برابر عظمت شخصیتش سر به تعظیم فرود نیاورد.
سعید عزیز درود جاوید ما نثارت
مرا با این خیل جماعت با دین بی خدا کاری نبود اگر فقط به حماقت های بی پایانشان که بوی گندش بر فراز قرون و اعصار پیچیده قناعت میکردند و در پستوهای کثیف و بد بوشان که نام مسجد بر آن نهاده اند به تکرار اوراد و ادعیه بی معنی شان به انواع زبان های بیگانه که خود حتی کلمه ای از آن نمی فهمند٬ مشغول بودند.
درد من از این است که این مجموعه لایتناهی اراجیف را با مفاهیمی مرتبط می کنند که برای من سخت عزیزند. از این حرص می خورم که اباطیل بی پایانشان را که زمانی مایه تمسخر تمام تاریخ شناسان نوع بشر خواهد بود با ارزش های والای انسانی یکی می کنند و صداقت٬ همدردی٬ معنویت٬ زیبایی را با اراجیفشان یکی می پندارند. باز هم تمام این ها قابل تحمل بود اگر اینگونه که این سال ها به آن خو گرفته ایم چشم در چشم ما نمی دوختند و دروغ را به جای حقیقت٬ زشتی را به جای زیبایی٬ حماقت را به جای عقلانیت و توحش را به جای مدنیت جار نمی زدند و بی اعتقادی خور را به این شدت و حدت آشکار نمی نمودند و هر دم اعصاب خسته ما را مهمان کشاکشی مدام نمی کردند.
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد.
وای اگر از پس امروز بود فردایی
دیگر کارد دارد به استخوان می رسد. از بی شرفی این مردمان کارد سال هاست که به استخوان رسیده. دروغ چه ارزان می گویند و هر چه تمامی بدان دارند را خود به تنهایی یکجا دارند و هر جا که اقتضا کند " زیان کسان از پی سود خویش/ بجویند و دین اندر آرند پیش) والله که مرا و دیگران را دیگر طاقت این مسلمانی نیست. " کافرم من گر از این شیوه تو ایمان داری"
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ کجای این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی....
"قصد داشتم در این بلاگ درد دل ننویسم. ولی نشد. عمری باشد تا شرحی بنویسم از آنچه ناجوانمردانه و خبیثانه بر من گذشته است در این اواخر"
" شاعرش را نمی شناسم"
نسل مرا
نیک بنگرید.
حقیر و زبون می خواستیدمان.
سفله و دون تا از شما نشانی به میراث برده باشیم.
جهل می پراکندید و
جاهل می خواستیدمان
به سالیانی سخت طولانی و سخت فرساینده
در بند روزمرگی های بی حاصل پایبند
پیرامونمان را با سم وجودتان آلودید و
نفس کشیدن را به تلاشی دشوار مبدل کردید.
اندیشیدن را گناهی نابخشودنی به حساب آوردید و
اندیشمندانمان را چه بسیار که از سر تدبیری شریرانه به گناهان ناکرده عقوبت کردید.
در جستجوی فساد بودید و
خود نفس فساد بودید و
و فساد ما البته جز با تحقیر مدام درمان نمی شد.
به سالیان و اعصار مرده می خواستیدمان یا مرده تر ازتمامی مردگان
و ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
اینک بنگرید
و در یابید پوچی تمامی رویاهاتان را
در فراسو های پرده و رنگ
بنگرید که چگونه فریاد هایمان را در سکوت زمزمه می کنیم.
و آمالمان را در گردونه ذهن هامان که از زندان شما بسی فراخ تر است می پرورانیم.
شکست آرزوهای شریرانه تان را
در میدان های سنگی بی عطوفت با چشمهای خویش ببینید
و مپندارید که تاریکی شب را توان فائق آمدن بر طلوع درخشان است.
نسل آینده آزادی خود را مدیون ما خواهد بود.
انسان به مصابه موجودي در تبعيد، دور از بهشتي كه در مركز جان بوده و از آن رانده شده، دور ار زهدان مادر كه در آن فاصله اي ميان خواست و ارضا نيست، در اندوه نوستالژيك و بدوي از دست دادن ملكوت، حس عميق و نامفهوم تنهايي را كشف میکند و با كشف آن پا به قعر خود آگاهي مي نهد. خود آگاهي كه با كشف تنهايي آغاز شده و با آگاهي بر پديدهاي عميق تر همچون مرگ تداوم و تعميق مي يابد، عميق ترين واقعيت مفهومی نوع بشر است. شايد خنده دار باشد كه منشاً تمامي تحليل ها در مورد زندگي آگاهي ما بر مرگ است.
تنهايي و مرگ...... در مواجهه با چنين آگاهي دردناكي است كه خود كاوي ظاهر مي شود....... كنكاشي عميق در درون....... كه به قول ادوارد سعيد از اصلي ترين مشخصه هاي هر روشنفكر است. مگر نه اين كه همگي جهان را از طريق خودمان درك مي كنيم. خودي كه در چهار چوب بدن فيزيكي مان به دام افتاده.... خود ما...
دانش يقيني و حضوريمان از خود، از قطعيتي به مراتب بيشتر از تمام معلومات منطقي دنیا برخوردار است. دردي كه بر اثر نوك سوزني از نوك انگشتان بر مي خيزد، دانشي عميق تر از همه فرمولهاي رياضي دنيا در جهان دارد. پس بيراه نيست كه براي شناخت دنياي خصم بيرون به درون هجوم مي آوريم خودكاوي، كنكاشی پايان ناپذير در درون، در واقع تلاشي است براي درك جهان بيرون، تلاشي براي زدن پلي به جهان بيرون......
سويه دو گانه تنهايي، تلاش براي از هم گسستن آن است، كوششي همواره نا فرجام براي عبور از ديوار ستبر ميان خود آگاهي خود با هر خود آگاهي ديگر. اينجاست كه ايجاد نظامي نمادين و يا نظام هاي نمادين ضرورت مي يابد. نظام هايي چون اسطوره، دين، مليت، و ... كه همگي بر نظام اعلاي نمادين يعني زبان استوار شده اند. زبان طبيعتاً ماهيتي اجتماعي و ارتباطي دارد، كدام فيلسوف قرن بيستمي زمانی گفته بود كه هر كس که حرف مي زند في النفسه در جستجوي مخاطبي است، حتي من كه با خودم نامه نگاري مي كنم ناخودآگاه در كار سوراخ كردن ديواري ام كه خودآگاهيم را از خود آگاهيهاي همسايه جدا مي كند. از اين روست كه ونگنشتاين به درستي امكان وجود زبان خصوصي را غير ممكن ارزيابي مي كند. هر زباني براي اين كه زبان باشد بايد توسط ديگران فهميده شود. به وجود آمدن نظام اعلاي نمادين- زبان- به خودي خود گوياي تلاش مجدانه نوع بشر است در مبارزه با واقعيت بنياديني كه تنهايي مي نامندش. زبان راحتي گاه همچون ابزاري براي مبارزه با واقعيت بنيادين ديگر يعني مرگ به كار مي گيریم. مگر نه اينكه مردگانمان را در ادبياتمان، در نوشته هامان، در خاطراتمان ودر تمامي نظامهاي نمادينمان- كه خود بر پايه زبان استوارند، جاودانه مي كنيم و ابديت مرگ را در آثار هنری مان به چالش مي گيريم.
ولي به كار گيري زبان تنها كاري نيست كه در برابر تنهايي و مرگ از ما سر مي زند. تنهايي لاجرم به خود خواهي بدل مي شود چرا که خود آگاهي محصور در خويش است و خود را از خود گريزي نيست و در قلمرو محدود خود چندان در جا مي زند كه انواعي از حالات رواني، از نارسيسیم تا ساديسم و مازوخيسم را باز توليد مي كند. رابطه تنهايي بنيادين و خود خواهي بنيادين نوع بشر به همين سادگي تبيين مي شود.
در سوي ديگر تقلاي بي امان بشر برای غلبه بر تنهایی و مرگ، پديده اي قرار گرفته كه عشق خوانده مي شود. پديده اي كه علي رغم اهمييت بنيادينش از چنان ابهام و دشواري برخوردار بوده كه هزاران خط شعر و ميليونها برك فلسفه بافي ذره اي از غموض هيماليايي آن نكاسته است. عشق پديدهاي طبيعي نيست بلكه امري بشري است. در واقع بشري ترين رگه در شخصيت انسان.
عشق بدون شك يكي از محصولات تنهايي بشر است و به تنهايي تمامي عناصر بنيادين وجود بشر را به سخره مي گيرد. در عشق خودخواهي ناشي از تنهايي به گونه اي ديگر خواهي بدل مي شود. خود آگاهي در عشق به سهولت تا مرز خود ويرانگري پيش مي تازد تا لرزه در تمامي باورهايمان بيفتد. تمايل خود آگاهي به ايجاد ارتباط زباني و گريز از تنهايي به ناگاه با حسي عجيب و باور نكردني از ايثار، محبت و ارتباطي ناپايدار ولي به شدت نزديك، جايگزين مي شود. عاشق و معشوق نيازی به حرف زدن ندارد كه چرا صورت والاتري از ارتباط ميان آن دو در كار است.
اين نوشته ها البته به قصد ايجاد ارتباط زبانی نگاشته مي شوند. در واقع خودم به آنها همچون نامه هايي نگاه مي كنم كه به جاي مخاطبي خاص تمامي خود آگاهيهاي مجاور را هدف گرفته اند.
مجال بررسي مفاهيمي همچون تنهايي، خود آگاهي، مرگ، زبان و ارتباط زباني، اسطوره، معني شناسي و نيز سطوح بالاتر ارتباطي همچون عشق و عرفان گسترده تر خواهد بود اگر اين تلاش ناچيز براي ارتباط با خود آگاهيهاي مجاور موثر افتد. اين شك همواره در وجودم بوده كه شايد درك حتی ده فرد متوسط از پديده اي از درك يك نابغه از همان پديده، پخته تر و كارسازتر باشد. پس دست ارتباط به سوي همه دراز مي كنم!
روابط انسانی ما خیلی مهمن. به نظرم تمدن بشر محصول همین اصطکاک های بین خود (self) و دیگری (The Other)و دیگری بوده و هست. از طرف دیگه ریشه درد و رنج بشر هم همین روابطن.واضحه که تنهایی به هیچ جای خوبی ختم نمی شه ولی مطمئنا درد و رنجش کمتره.شاید باید نظرات روسو رو جدی بگیریم و در مورد دوری از تمدن و برگشت به جنگل بیشتر فکر کنیم.
من از چیزی که معمولا بهش میگن آداب معاشرت بدم میاد. منظورم اصول و آداب روابط نیست بلکه دو رویی و پشت هم اندازی معمولیه که انقدر برامون عادی شده که حتی دیگه احساسشم نمی کنیم. از این شیوه های مخ زنی متنفرم. از تکنیک های اداره روابط حالم به هم می خوره. اصلا وقتی بحث رابطه هستش ای کلمه تکنیک اعصابمو به هم می ریزه.
واقعا میشه یه مشت تکنیک جایگزین صداقت بشه؟؟؟ یعنی میشه یه رابطه انسانی رو روی همچین مبنایی بنا کرد. مس اون جوک بی مزه انگار یه عده کردن و شده.
دلم میگیره از این دنیای بیهوده بیهوده بیهوده.
من همچنان چیزی نمی فهمم. اندوه اعصار را بر دوش میکشم. درد بشریت را احساس می کنم و باز هم نمی فهمم.
رندگی برای من انبوه نفهمیدن هاست. من حتی پیش پا افتاده ترین مسائل را نمیفهمم. من هنوز نمی فهمم. من هنوز دروغ را نمی فهمم و دو رویی و تزویر را. من هنوز نمی فهمم و هیچ وقت نخواهم فهمید که چرا آن دختر مشروب شب نشینیش با من را از دوست پسر قبلیش تهیه کرده بود. من نمی فهمم چطور آن پسر در اتاقی واحد از دوست دختر های متعددش پذیرایی میکرد.... من هنوز دروغ های بی سر و ته دوست دوران کودکیم را نمی فهمم. من جنگ و نفرت را نمی فهمم و هزاران حماقت های دیگر را. تبعیض و دیگری را مادون انسان انگاشتن را نمی فهمم و میلیونها مساله بدیهی دیگر را نمی فهمم.
تمام کسانی که میفهمید. تمام ماکیاولی هاو داروین ها و نیوتن ها و فروید های جهان که می فهمید به داد من که نمی فهمم برسید.
مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.
برای فرار از تنهایی که وضعیت بنیادین بشره به دنبال ایجاد ارتباط هستیم. برای تسکین درد پیچیدگی های ناخوشایند زندگی دوستانی پیدا میکنیم. ولی به محض ایجاد ارتباط پیچیدگی ها روابط انسانی شروع می کنن به آزار دادن. ....
بسیار پیش آمده که هنگام گپ و گفت های دوستانه مخصوصا با دوستانی که از دانش اموختگان رشته های فنی می باشند با این پرسش و گاه اظهار نظر مواجه شده ام که فلسفه، هنر و ادبیات جز مهملاتی نیستند و چیزی به محتوای جهان نمی افزایند. هر چند که صادقانه فکر میکنم دوستان محترمی که چنین می اندیشند جز ابلهانی کوته فکر نیستند بارها تلاش کرده ام با ورود به بحث و ارائه برخی استدلال ها به روشن شدن بدیهیات کمک کنم.
البته این نکته بدیهی در جهان خشن مقتضیات مادی امروز ما از بدیهیت چندانی هم برخوردار نیست و اطمینان دارم برای بسیاری از ما این نکته که نقاشی های پیکاسو به عنوان مثال با بهایی در رنج یکصد میلیون دلار خرید و فروش می شوند همچنان معمایی است لاینحل.
حال این شما و این روشنفکری. بخونین و اگه دوست داشتید نظر بدید.